من و نِ نِ....
سلام.... نی نی آبجی یا به قول من نِ نِ اول آذر به دنیا اومد.... اون روز من تو بیمارستان بودم و مثل بقیه منتظر... از اونجایی که هیچ کس از انتظار خوشش نمیاد.. و منم از این قضیه مستثنی نیستم... کلی جیغ کشیدم و شکایت کردم..... مامان بیچاره همه اش تو آسانسور بود.... یا پیش من بود یا پشت در اتاق عمل... نی نی که اومد خونه اصلا طرفش نرفتم... روزهای اول بعد از گریه کردنش منم گریه می کردم... یکم از صدای گریه اش می ترسیدم.... چند روز که گذشت وقتی گریه می کرد می رفتم کنار تختش و دعواش می کردم.... هی می گفتم اِ ... اِ .... اجازه بغل کردنش را هم به مامان و بابا نمیدادم... بقیه را هم چپ چپ نگاه می کردم... گاهی هم به نشونه اعتر...



