امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

من و نِ نِ....

سلام.... نی نی آبجی یا به قول من نِ نِ اول آذر به دنیا اومد.... اون روز من تو بیمارستان بودم و مثل بقیه منتظر... از اونجایی که هیچ کس از انتظار خوشش نمیاد.. و منم از این قضیه مستثنی نیستم... کلی جیغ کشیدم و شکایت کردم..... مامان بیچاره همه اش تو آسانسور بود.... یا پیش من بود یا پشت در اتاق عمل... نی نی که اومد خونه اصلا طرفش نرفتم... روزهای اول بعد از گریه کردنش منم گریه می کردم... یکم از صدای گریه اش می ترسیدم.... چند روز که گذشت وقتی گریه می کرد می رفتم کنار تختش و دعواش می کردم.... هی می گفتم اِ ... اِ .... اجازه بغل کردنش را هم به مامان و بابا نمیدادم... بقیه را هم چپ چپ نگاه می کردم... گاهی هم به نشونه اعتر...
2 دی 1391

عکسهای خاک خورده ده ماهگی!!!!

سلام.. خوبید دوستای گلم؟؟؟؟؟ خیلی وقته که ده ماهه شدم.... همه درگیر خرید سیسمونی بودن و هیشتی برام کیک نپخت... تازه همه یادشون رفت تولدم را هم تبریک بگن.. این روزا همه اش آویزون یه وسیله ام..... مهم نیست چی باشه فقط باید بتونم به کمکش وایستم..... دور میز می چرخم و هی قر میدم... بقیه هم مدام قربون صدقم میرن.... خلاصه این روزا از در و دیوار بالا میرم... پنج تا مروارید کوچولوی خوشگل دارم کلی کلمات جدید میگم.....  .... اینا را قبلا نوشتیم و وقت نشد که عکس بذاریم.... خلاصه نی نی آبجی به دنیا اومد و وبلاگش هم رونمایی شد... امروزم اومدیم با عکسهای ده ماهگی .... آبجی می خواد هرچه زودتر عکسهای قدیمیم را بذاره ...
1 دی 1391

احوالات امیرحسین در 9ماهگی

سلام دوستای خوبم اصلا معلوم نیست تو این وب چه خبره!!!! دایی شدن هم ماجرایی داره برای خودش... یه مدته خبری از عکس جدید و آپ جدید نیست دارم فراموش میشم دیگه شکم آبجی کلی تپل شده.... مث توپ شده .... البته به نظر من بیشتر شبیه یه پل هوایی واسه کوچولوهاست.... این روزا خیلی هوس می کنم از روی این پل تردد کنم... آخه می دونین که خطرش کمتره آبجی هی به شکمش اشاره می کنه و میگه نازی نی نی نازی من که نی نی ندیدم اما واسه اینکه دلش را نشکنم ، منم رفتم شکمش را ناز کردم.... بعد یه خنده شیطنت آمیز کردم و یه کوچولو نی نی را زدم هرچی من می خوام فراموش کنم یه نی نی تو راهه باز یادم می اندازن خوب.... هر روز میگن امیرحسین دوست ...
21 مهر 1391

تولد هشت ماهگی با تاخیر.....

سلام... 17 روز از هشت ماهگیم می گذره... و تازه آبجی امروز وقت کرده برام بنویسه.... چند وقتی به خاطر فوت پسر خاله ام نبودیم... اونجا که بودم خیلی بهم سخت گذشت... همه اش بچه ها بغلم می کردن.... تب هم داشتم... دیگه کلی گریه می کردم و می چسبیدم به مامان... مراسم سوم که تموم شد با مامان برگشتیم خونمون... آبجی هم ، همون روز اومد خونمون ... بیدار که شدم رفتم بغلش و با اینکه بی حال بودم کلی براش خندیدم... مامانی که چند روزی بود خنده ام را ندیده بود کلی ذوق کرده بود.... خلاصه دیگه از بغل آبجی تکون نخوردم.... سرم را گذاشته بودم و روی شونه اش... و هرچند دقیقه بلند میشدم نگاهش می کردم و براش می خندیدم.. روز بعدشم کلی جوش از...
23 شهريور 1391

انالله و انا الیه راجعون

سلام دوستای خوبم... امروز صبح خبر درگذشت پسر خاله ام را بهمون دادن... پسر 21 ساله ای که باهمه آرزوهاش باید بره زیر خاک.... یکماه پیش به خاطر درد پاش رفت دکتر... و چند روز پیش دکترا جوابش کردن و گفتن سرطان خون داره... این چند وقت تو بیمارستان خیلی زجر کشید.... چقدر از مردن می ترسید... چقدر دلش می خواست زنده بمونه .... چقدر امیدوار بود که خوب میشه.... چقدر التماس کرد که نذارن بمیره... چه درد آوره یاداوری لحظاتی که برای بودن تلاش کرد... چقدر زود پر کشید.... امیدوارم اون دنیا راحت تر زندگی کنه....  این غم جانگداز را اول به مادرش ... و بعدم به مادرم و خاله هام تسلیت می گم... امیدوارم که خدا به همه شون صبر بد...
7 شهريور 1391

توانایی های هفت ماهگی...

سلام دوستای کوچولو و مامانهای مهربون... عیدتون مبارک باشه ... چند وقتی میشه که با دیدن هر گونه چراغ،لامپ و کلا نوری میگم  ما (ماه) دیشبم که از بیرون اومدیم... از ماشین که پیاده شدم گفتم ماه.. و قبل از اینکه مامان و بابا تلویزیون را روشن کنن من عید را اعلام کرده بودم... شاید در آینده می خوام مرجع تقلید بشم راستی یه سوال؟ هندوانه میوه است یا غذا؟! آخه تو ماه رمضون سر سفره شام بود؟! به چند نمونه از کنجکاویهای  من سر سفره افطار دقت کنین... میگن امیرحسین نخور اَه اَهه بعد خودشون می خورن بذار این یکی رو هم امتحان کنم داداشی کمک نمی خوای؟؟؟؟؟؟؟ برو کنار تو بلد نیستی کار را باید به مر...
30 مرداد 1391

مهمونی افطار...

سلام ... طاعات و عباداتتون قبول باشه... ایشالا که تو این روزهای ماه مبارک رمضان ما را هم تو دعاهاتون یاد کردین بالاخره معلوم شد که خواهرزادم دخمله یا پسر؟! نی نی کوچولوی ما یه دخمل ناز و خوشگله ایشالا که به سلامتی به دنیا بیاد و همه را خوشحال کنه.... البته من که شک دارم از اومدنش خوشحال بشم.. آخه هر روزی که می گذره من به آبجی وابسته تر میشم... اگه دو روز نبینمش کلی براش ذوق می کنم و از تو بغلش تکون نمی خورم... و اصلا هم دلم نمی خواد آبجی نی نی دیگه ای را بغل کنه... مثل چند روز پیش که یه مهمونی افطار دعوت شدیم... مهمونی خونه دختر خالم بود و همه فامیل مامانی دعوت بودن.... راه خیلی طولانی بود و کلی تو راه شیطونی کردم.....
23 مرداد 1391

تولد هفت ماهگیم مبارک...

سلام... امروز هفت ماهه شدم... آبجی میگه هرچی بزرگتر میشی خوردنی تر میشی نمیدونم چرا همه چیزو خوراکی می بینه... گاهی اوقات با یه زبون دیگه باهام صحبت می کنه... مثلا جای اسمم صدام می کنه: گاگانونوچه!!! منم واسه اینکه دلش را نشکنم هر بار که گاگانونوچه صدام می کنه کلی براش ذوق می کنم.... اینم یه مکالمه بین من و آبجی شلام(سلام) گاگانونوچه(امیرحسین ) شما امیرحسین گشنجی (قشنگی) هستین؟ همون چه(که)از گشنجی تو فامیل معروفه؟ آره خودشی؟ گوگانت بیشم من (قربانت بشم من) گاگانونوچه آبجی انقدر به شنیدن اینا عادت کردم که اگه کسی دیگه هم استفاده کنه من براش می خندم.... البته حالا دیگه آبجی را خیلی خوب می...
7 مرداد 1391

آقا خرگوشه ....

سلام... ما اومدیم با خاطرات هفته سوم شش ماهگیم... تو  این هفته من یه مسافرت کوشمولو داشتم که کلی بهم خوش گذشت... دیگه کامل کامل می شینم.... کلی بَه بَه های جدید می خورم که همشون از نظر من اَه اَه هستن و با کلی دنگ و فنگ می خورمشون... اگه خیلی هم بد مزه باشه دیگه انقدر عُق می زنم که مامان بی خیال میشه این آبجی انگار خودش نی نی نداره!!!!! خوب چند ماه دیگه نی نی به دنیا میاد این بلاها رو سر اون بیار خوب مگه من موش آزمایشگاهی هستم که همه چی رو، روی من امتحان می کنی آخه؟ چند روز پیش که داداش حمید میره بالای پشت بوم ایشون هم تشریف می برن... یه عروسک قدیمی خرس که لباس خرگوش تنشون بوده را با خودشون میارن پایین... ق...
4 مرداد 1391